عشق بیداد من باختن یعنی لحظه عشق جان سرزمین یعنی یعنی زندگی پاک عشق لیلی و قمار من مجنون در عشق یعنی ... شدن ساختن عشق دل یعنی کلبه وامق و یعنی عذرا عشق شدن من عشق فردای یعنی کودک مسجد یعنی الاقصی عشق من عشق آمیختن افروختن یعنی به هم عشق سوختن چشمهای یکجا یعنی کردن پر ز و غم دردهای گریه خون/ درد بیشمار عشق من یعنی الاسرار کلبه مخزن اسرار یعنی عشق یعنی...
دلم تنگ است برای کسی که نمی داند... نمی داند که بی او به دشت جنون می رود دلم... می دانم که اگر نزدیکش شوم، دور خواهد شد.... پس بگذار که نداند بی او تنهایم... دور میمانم که نزدیک بماند...
پادشاه در یک شب زمستان در کاخ به یکی از نگهبانان خود گفت: سردت نیست؟...نگهبان گفت :عادت دارم شاه به او گفت..من میگویم برایت لباس گرم بیاورند ..شاه فراموش کرد..صبح جنازه نگهبان راپیدا کردند که روی دیوار قصر نوشته بود..... به سرما عادت داشتم..وعده لباس گرمت مرا از پا درآورد....
گوشیم زنگ میخوره
آهنگِ زنگ میگه "تویی"!!!
میدُوَم سمت گوشی
دیدنِ اسمت بعدِ این همه مدت روی صفحه گوشی مثلِ معجزه میمونه....
تا میام گوشی و بردارم و بگم :جانم عزیزِ دلم
همه لحظه های نبودنت مثلِ فیلم از جلو چشمم رد میشه
از همون روز اول که میومدم تو اتاقم در و میبستم/بالشم و میگرفتم جلو دهنمو اینقدر ضجه میزدم تا از حال برم ...
تا همه شبهایی که مثلِ دیوونه ها تا صبح تو اتاقم راه میرفتم و با خودم درد و دل میکردم ...
همه اون الکی عصبانی شدنام. ....بی حوصلگیام.....دلتنگ شدنام
همه نا امید شدنام و کفر گفتنام
همه با گریه التماس کردنام به خدا که فراموشت کنم و دلم یکم آروم بگیره...
همه تب و لرز کردنام....
همه قرصهای رنگارنگ آرامبخش....
همه و همه...
میبینی؟
من بی اندازه دوستت داشتم و تقاصِ این دوست داشتن هم "به اندازه" پس دادم...
دیگه بسه...
حتی فکرِ برگشتنِ اون روز های سیاه ......من و از پا درمیاره!
چه برسه به اینکه دوباره تکرار بشه...
پس
گوشی روخاموش میکنم
تو دلم میگم:خداحافظ.....برای همیشه
عزیزِ همیشگیِ دلم!
اشکام و پاک میکنم و با لبخندی تلخ
از اتاقم میرم بیرون.
خدایا میشه سرمو بذارم رو پاهات، چشمامو ببندم، تو دست بکشی رو موهام، من آروم بخوابم... فقط خداجون تا خوابم نبرده یه چیزی بگم، خیلی خسته ام...بیدارم نکن!!!
چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی :
" نــــذار برم "
یعنـــــــی بــرم گــــردون
... سفــــت بغلـــــم کـــن
ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت" و
بگــــــو :
"خدافــــظ و زهــــر مـــار
بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ
مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!
مــــــگه الکیــــــــه!!!!"
چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!!
چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری؟
ولـ ــے َبرای روزهــا ی باهمـــ بودنمـان تَنـگـــ شده
براے تــو که نه ،
ولے برای "مواظِـ ـب خودت باش" شنیدن تَنـگــ شده
براے تـــو که نه ،
ولے برای نگاهـ ـے که تا پیچ سَرکوچه تعقیبم میکرد تَنـگــ شده
براے تـــو که نه ،
ولے برای دلے که نگرانم میشد تَنـگــ شده
راستش ! براے اینها که نه . . . .
برای خودت .....دلَم خیــلے تَنـگــ شده
وقتی رفت گفت:توراهم باخودم میبرم باخوشحالی گفتم: کجا؟
بارآخرمن ورق رابادلم برمیزنم!!
باردیگرحکم کن..
امانه بی دل،
بادلت حکم کن!
حکم دل:
هرکه دل داردبیاندازدوسط،
تاکه مادلهایمان راروکنیم!
دل که روی دل بیافتاد،
عشق حاکم میشود!!
پس به حکم عشق بازی میکنیم.
این دل!
روکن حالادلت را..!
دل نداری؟؟!!!!
بربزن اندیشه ات را...
حکم لازم.!!
دل سپردن
دل گرفتن
هردولازم!!!
اگه یکی دستت روگرفت
ودلت لرزید
زیادعجله نکن
روزی بادلت کاری میکنه
که دستات بلرزه..!!!!
یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بیشتر زنده نیست
یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچگاه به هم نمی رسند
یاد گرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست
و
یاد گرفتم هر چه عا شق تری ،
تنهاتری...